به یاد مدرسه

حرف مدرسه که میشه، سالهای کودکی و نوجوانی آدم روبروی چشمش ورق می خوره...

دیشب داشتم توی ذهنم کارهای کودکانه ی سالهای مدرسه رو مرور میکردم. با خوندن مینیمال کیامهر به دلم افتاد که بعضی هاشونو بنویسم! :

- کلاس اولی ها هر وقت حرف "ش" رو یاد میگرفتن، مامان چند تا از بچه ها آش میپختن، می آوردن مدرسه!

- هر مامانی که میخواست بچه شو جلوی صف تشویق کنن، میرفت یه کادو میخرید میداد به مدیر، که سر صف بدن به بچه ش!

- روز اول که می رفتیم مدرسه، ناظم بچه های هر کلاسو به ترتیب قدشون به صف می کرد. همیشه سر اینکه کی توی کدوم ردیف نیمکت بشینه، حرف بود. عینکی ها (مثل خودم!) ، قد کوتاه ها و درس خون ها مشتری ردیفهای اول بودن. مامان ها هم به طور جداگانه به ناظم سفارش میکردن که بچه ی ما رو ردیف اول بنشون! از طرفی، ردیف عقب نشستن تلمیحا معنای قدبلندتر بودن  میداد که بعضیها خوششون میومد!

- دفتر هامونو "دوخطه" خط کشی میکردیم! ( نمیدونم چه فایده ای داشت؟!)

- مبصر بودن یک مزیت بود! وظیفه ی نهادین مبصر این بود که از لحظه ورود بچه ها به کلاس تا وقتی که معلم فرا برسه، "خوبها" و "بدها" رو به معلم و ناظم گزارش بده. چه کار عبثی! خب بچه باید سر و صدا کنه!!  مدام دسته بندی می شدیم... چقدر سر این اسم نوشتنا دعوا میشد، خدا میدونه!

- امتحان "قوّه" رو یادتون هست؟!

- برای خوراکی زنگ تفریح، بعضی مامانها به بچه هاشون "نون پنیر" میدادن.. دکّه ی بابای مدرسه همیشه شلوغ بود، هیچ کس اجازه نداشت بیشتر از 20 تومن پول با خودش به مدرسه بیاره، چون این قیمت گرونترین خوراکی دکّه ی مدرسه بود!!

- کافی بود یه نفر یه بازی تازه یا یه جور شکلک بی مزه ی جدید یاد بگیره! فردای اون روز همه ی مدرسه بلد بودن! خبری از "سی دی" و "پلی استیشن" و ... نبود. سرگرمی پسرها فوتبال و کتک کاری بود!

- در آرزوی روزی بودیم که بتونیم مشقامونو با خودکار بنویسیم، یه جورایی با این کار احساس بزرگی میکردیم.

- زنگ ورزش همه ی کلاس وسط زمین بودن تا به دو دروازه بان گل بزنن! همه سعی میکردن پاهاشون 180 درجه توی هوا بالا بیاد و مثل سوباسا شوت بزنن!

- هر روز و هر روز، توی آفتاب و بارون باید سر صف دعای "خدایا! خدایا!" می خوندیم! { از گردش ایام و روزگار، همون نسلی که چیزی غیر از این بلد نبود (یعنی به گوشش نمی خورد)، امروز داره دعاهای دیگه ای می خونه!}

- نزدیک بهمن، مدرسه میشد بازار شام! البته خوش میگذشت! روزنامه دیواری، سرود، تئاتر های آبکی، مسابقه و هرچیزی که نسل انقلاب رو با ارزش ها آشنا کنه!

- تا چشم روی هم میذاشتی، امتحانای ثلث دوم میشد! چه کیفی میداد کارنامه ی ثلث دوم و پیک نوروزی رو میدادن دستت!

...

همه ی اینا گذشت... نمی دونم چطور این نوشته رو باید تموم کرد. اینطور به ذهنم می رسه که خیلی از مسائلی که تحت عنوان "تعلیمات" در سالهای مهم زندگی به ما آموخته شد، دیگر توی ذهن ما نمانده اند. انگار که درس های مهم زندگی ما درست زمانی فرا رسیدند که خودمان را از پشت آن میزها رهاندیم.



/ 8 نظر / 15 بازدید
آناهیتا

شعر هویج هویج یادت رفت.لی لی تو حیاط یادت رفت. آخه اون تعلیمات به درد نخور ارزش فرا گرفتن نداشت.

کرگدن

جددن یادش بخیر ... روزنامه دیواری ... کتک با کابل و خط کش فلزی ... جشن های دهه’ فجر ... کاردستی های ساخت والدین ... پول توجیبی ناچیز و بوفه’ رویایی ... زنگ ورزش و تربیتی ...

محمدعلی

من همیشه فقط یه طرف دفترم رو خط می کشیدم!! از همون موقع هم تنبل بودم!! [چشمک] کوچیک تر که بودیمف دنیامون کوچیک تر بود، آرزوهامون کوچیک تر بود، تفریحاتمون کوچیک تر بود، ولی.... ولی دل هامون بزرگ تر بود، خنده هامون عمیق تر بود، غصه هامون با یک شکلات نیست می شدن... چه دنیایی بود دنیای کودکی...

ماهی تنگ بلور

[خنده][خنده][خنده]یادش بخیر بعضیاشون واقعا یادم نبود دستت درد نکنه[بغل]

کتایون

سلام این دفعه اومدم که شاد فکر کنم. ما هم هنوز خدایا خدایا می خونیم. منم آرزو داشتم با خودکار می نوشتم ولی الان دلم میخواد مداد گلی بکنم توی دهنم و لبام قرمز بشه. یه چیز جالب تر اینکه اول دبیرستانم ولی هنوز خوبها و بدها داریم فقط اسمش عوض شده [خداحافظ]

آناهیتا

آقا ما آواره شدیم.این آدرس جدیدمونه قدم روی تخم چشم ما بذارین خوشحال میشیم

روشنک

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی رو نگه دار از عمر ما بکاه و بر عمر او بیفزا خوبه خدا با جنبه بود به خدا

برقعی

جمله آخر بسیار به ذهن نشست. من از دوران بچگیم بیشتر اینو یادمه که عاشق توپ بودم همینکه یه فرصتی پیش میومد یا زنگ ورزش بود بقیه رو آنتیریک میکردم بریم از دفتر توپ بدزدیم وسطی بازی کنیم