متولد می شویم...

دیروز به حول و قوه ی الهی ٢۵ ساله شدم! لبخند

یک مرتبه احساس کردم که ای داد بی داد! شوخی شوخی این سالها داره میگذره...

از گذر زمان غمگین نیستم، بلکه هیجان زده ام.

راستش روم نشد از مادرم بپرسم که چه حسی داره؟ بد بختی اینجاست که معمولا در اینگونه مواقع، صدای من زودتر از حرفی که می خوام بزنم، دستمو رو می کنه...

 

 

/ 16 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیامهر

یاد اسکول فورجی به خیر[نیشخند]

ریحانه.م

من وحشت می کنم...اینکه عمرم هدر می ره وحشتناکه

آناهیتا

بنویس دیگه. داری به حول و قوه ی الهی به تولد 26 سالگیت نزدیک میشی.کاری نکن که همه تو همین پست تبریک بگن.گزیده ای از مطالب جالب 360 اینجا بگنجان.لطفا!

حامد دن کیشوت

به سلامتی ............ تازه اول نوجوونیه ........... حالشو ببر ......... تولدت مبارک[گل][هورا]

آناهيتا

تكميلش كردي.اين دوس دارما از شخم خاطرات سرچشمه گرفت و كلي لذت بخش بود.اينقدر كه همون شب خوابشو ديدم

کتایون

سلام ممنون که به بلاگم سر زدید[خداحافظ]

ويدا

لامصب مضرباي پنج بد تو ذوق آدم ميزنن[وحشتناک]

ریما

قدر این روزها رو بدون 25 سالگی اوج اوج جوانی است[گل]

خدیجه ز ائر

سلام.......روز تولد بچه ها روز تولدی دیگر برای مادرهاست........[قلب]