کلاغ پر!

با دوستم از جلوی یک نمایشگاه رد میشدیم که اسم نمایشگاه نظرمونو جلب کرد:

" کلاغ پر! حشره پر!"

گفتیم چرخی توی نمایشگاه بزنیم که محتوای هنری زندگیمون رو بهبود ببخشیم.

خب از اسم نمایشگاه بر می اومد که نقاشی هایی راجع به کلاغ و حشره بود... انصاقا بعضی از اونا خوش آب و رنگ و قشنگ هم بودند... بعضی از اونا کاغذ رنگی هایی بودن که به صورت دایره بریده شده بودن و شیش تا دست و پا داشتن!... مخاطبشون از نظر من گروه خردسال بود.

با این وجود اکثر حضّار دخترهای جوان خوشحالی بودند که با گل و شیرینی اومده بودند و به دو دختر خانم برگزار کننده تبریک میگفتند... یکیشون دوربینی با لنز حرفه ای قدرقدرتی دستش گرفته بود و از نقاشی ها و مقواهای رنگی عکس میگرفت. گویا روز افتتاحیه بود.

نکته ی ماجرا این بود:

ما هرچی توی تابلوها دقت میکردیم، نمیتونستیم هدف این نقاشیها رو بفهمیم... اکثراً شکل هم بودن... آخر سر دل رو به دریا زدیم.. جلو رفتیم و از خانم برگزار کننده سوال کردیم: "ببخشید، هدفتون از این نمایشگاه چی بوده؟ البته بعضی هاشون واقعاً قشنگ هستن!"

دختر جوان نگاهی متعجب به من و دوستم کرد و گفت: "من و دوستم نتیجه ی پایان نامه هامون رو اینجا به نمایش گذاشتیم!"

این بار نوبت من و دوستم بود که تعجب کنیم: "یعنی موضوع پایان نامه ی شما "کلاغ" بوده؟؟!"

- "بله خب! مگه شما هنری نیستید؟؟"

- " نه! ما از هنر چیزی سر در نمیاریم"

- "خب سبک ما پُست...، چه جوری بگم..؟" بعدش به هوای سلام و علیک با یک تازه وارد، سرش رو گردوند و دیگه بقیه ی مطلب رو برای ما توضیح نداد!

...

از اون روز تا حالا هی دارم فکر میکنم که توی فرم پروپوزال پایان نامه راجع به "کلاغ" چه چیزی میشه نوشت؟

میدونم! دچار یکجور قیاس مع الفارغ بین موضوعات پایان نامه ی رشته های فنّی و رشته های هنری شده ام!  

باید اعتراف کنیم اونهایی که با هنر سر و کار دارند، از زندگیشون به طرز کاملاً متفاوتی لذت میبرن... به نظرم خیلی از فارغ التحصیل های رشته های فنّی، با اینکه خوش قریحه و با استعداد هستن، عملاً بهترین سالهای عمرشون رو پشت کامپیوترهاشون در اندیشه ی دست یافتن به لذتهای ثانویه زندگی سپری میکنند... و چه بسا الکی اخم میکنند یا کلافه میشوند...

 ای کاش در کنار اون همه واحد و پروژه، 2 واحد نقاشی پاس میکردیم... 2 واحد لبخند...

 

/ 23 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حاشیه

نه! من نمي توانم مثل شما باشم شما چه قدر منظم تنهاييد و چه قدر دقيق ساعات اندوهت را با اوقات گريه ي قمري ها ميزان كرده اي سلام دوست عزیزم. با کاری ازگذشته به روز شده ام و مشتاق شنیدن از شما. بدین وسیله دعوتید.

مامانگار

[خمیازه][خواب]

بانوی اجاره ای

همه‌ی زندگی‌ات یک طرف، آن "آن"ی که دنبالش می گردی یک طرف. اگر آن "آن" را داشته باشی، همه‌ی زندگی‌ات هم نباشد، نباشد. و اگر زندگی‌ات، همه‌ی آنچه باید، باشد هم، بی آن "آن"... برو دنبالش عزیزم / باید که بروی دنبالش .

علی سلیمانی

سلام قطامی و چشمان عراقی ت سیاه اند قطامی و این شعر دگر شعر دری نیست با غزلی به روزم و چشم به راه قدم های شما . با سپاس - علی سلیمانی

علی لرستانی

سلام خب چقدر خوب که هر کس کار خودش رو انجام میده توی ولایت گل و بلبل ما....[چشمک]

بلفی

منم دلم نقاشی میخواد ولی وقت نیست [افسوس]

مامانگار

...سلام.. ...اومدم بگم مهردادجان...فکر مارو هم بکن...از راه دور میایم..و هی دست خالی برمیگردیم .. ..آپ بفرما عزیز....[نیشخند]

آناهیتا

حاج آقا آپ نمی فرمایید؟ دلمون پوسید یه کم از فیس بوک جدا بشید و دستی به بلاگتون بکشید راه دوری نمیره هاااااا![ابرو]

حمید

از کامنت آناهیتا دریافتیم که سرتان در فیس بوک گرم میباشد! (آیکون "خوشم به هوشت!")...پس شما هم از دست رفتی!...هی روزگار!...با این وضعیت رشد اختاپوسی فیس بوک گمونم تا سه چهار ماه دیگه کلا نسل بلاگستان منقرض میشه!...

ساندر

صددرصد موافقم!!!!!!!!!!!!!!!! منم همیشه به این رشته های شنگول حسادت می کنم!