سقف های کوتاه رویاهای بزرگ می ساخت

بازی های بچگیتون یادتون میاد؟!

کافی بود برای مدتی مامان آدم در آشپزخانه سرگرم باشه!

در این مدت، تو وقت می کردی که به اندیشه هات جامه ی عمل بپوشانی و با "پشتی"، "بالش" و هر چیزی که بشه، برای خودت یه "خونه" بسازی! خوبی این خونه در این بود که زیاد هم شبیه خونه نبود! سقفش اونقدر کوتاه بود که  آدم  باید مثل مار می لولید تا بتونه واردش بشه... این جور بازی ها به من خیلی می چسبید...چون پر از تخیل بود.

راستی شما هم از این جور کارها می کردید؟

ما هم برای خودمون خلی بودیم! یک زمانی بود که من و دوستانم قصد داشتیم "سفینه ی فضایی" بسازیم. روز ها در حیاط مهد کودک، مغز سه چهار تا از بچه ها را کار می گرفتم و براشون از ساخت سفینه می گفتم! بعد کارها رو تقسیم می کردیم: یکی از بچه ها، توی خونه شون چیز پیچیده ای داشت که قرار بود موتور سفینه با اون ساخته بشه (بعد ها فهمیدم اسم اون چیز، "آرمیچر" بود!)، یکی قرار بود برای وقتی که در فضا هستیم خوراکی بیاره، خودم هم یک مداد تراش داشتم که شکل ماشین حساب بود و روی اون چند تا دکمه داشت که برای کنترل سفینه به درد می خورد!... این ایده ی بدیع (!) تا سال اول ابتدایی وجود داشت و با افزایش شعور در ما، رو به افول گذاشت!

...

با گذشت سالها از آن دوران، هنوز وقتی به یاد آن روزها می افتم برق امید و شادی کودکانه ای در دلم زنده می شود.

 هر چه به اصطلاح، به میزان شعور و فهم ما اضافه شد، از شدت و بزرگی رویا هایمان کاسته شد... و امروز، "رویا"ی من، رسیدن به قلّه های روزمرگی است.

/ 12 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماری

سلام اومدم برای خوش امد گویی خوب می نویسی ..موفق باشی. بعدا سر فرصت می ام می خونم

هامونوشت

مي‌نويسم قصه‌ها هر دم به خون دل، ولي قصه‌ي چون من گدايي پيش سلطان كي رسد؟! [گل] سلام. با نگاه به اين پست‌ت ياد جمله‌اي از حسين پناهي افتادم: كاش آن روزها هيچ وقت از درخت گلابي پايين نمي‌آمدم! هيچ چيز در دنيا موندني نيست، حتا كودكي و حتاتر بنده و شما.

مسلم مرادی

منم از این کارا می کردم.با آرمیچر هلی کوپتر هم ساختم. امتیازشو فروختم به روسیه.عنوان مطلب بسیار زیبا بود

من مریمم

الهییی!!!!! راس میگی..منم با دختر همسایمون خونه میساختیم....یادش به خیر..چقدر با جمله ی آخرت موافقم..............باز داره منو نگاه میکنه...د برو بر دارش دیگه [عینک]

negin.googoo

شلاممممممممممممممممممم.مرسی که به وبم سر زدی[چشمک]

negin.googoo

شلاممممممممممممممممممممم.مرسی که به وبم سر زدی[چشمک]

بهانه

وخانه هایی که هیچ وقت ویران نمیشوند... خیلی زیبا بود

سارا

من عاشق این چیزا بودم همیشه. البته الانم هستم ولی حیف که بزرگ شدم چون نه دیگه زیر میز جا می شم نه تو اون خونه های ساخته شده از بالش و پشتی!

آناهیتا

یک اعتراف،اون وقتها یکی از آرزوهام این بود که تو مهد کودک شما باشم.توصیفت دقیقا مطابق با واقعیت بود