اعتراف

گاهی وقتها سختی به مغز استخوان آدم می زند...

شاید به رشته ی تحریر در آوردن این چند سطر، کار سنجیده ای نیست ولی:

یه وقتا به خودم می گم آخه چند وقت میشه که تو داد نزدی؟؟ چی داره میگذره در تو؟... اصلاً بلدی داد بزنی؟؟؟.... یعنی اگر الان تو رو  تک و تنها وسط یه بیابون رها کنن، برای نجات خودت هم که شده، میتونی فریاد کمک سر بدی؟...

منظورم داد زدن بر سر کسی نیست... منظور یک جور تخلیه ی درونیه حتی در خلوت خودم...

همیشه فکر میکردم قادرم با زبانم شادی، ناراحتی، عشق، و خلاصه ذهنیات گوناگون خودم رو به دیگران انتقال بدم... همیشه دنبال شیوه ای برای هر چه بهتر انتقال دادن منظورم در قالب "جمله ها" بودم... یه جوری که هم حرفم نماینده ی خوبی برای فکرم باشه، هم توش با کلمات بازی نشده باشه، هم کنایه و طعنه نداشته باشه، هم برای شنونده قابل درک باشه...

اعتراف میکنم که بدجوری در این باره احساس ناکامی میکنم.

اعتراف میکنم که به جایی رسیده ام که سعی میکنم همه رو درک کنم، ولی نتونستم در مجموع خودم رو به اطرافیانم خوب معرفی کنم...

قبول دارم که دچار خود سانسوری هستم.

در مرحله ای به سر می برم که شکست عاطفی رو در زندگی با همه ی وجود حس می کنم.

مقابل این همه نعمت خدا از عملکرد خودم سر افکنده ام.

تقصیر کسی نیست. حکماً علت اصلی این فروپاشی ذهنی باید در درون خودم باشه...

تا از این دیرتر نشده، باید راهی پیدا کنم...

/ 12 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وانیا

من خوب بلدم داد بزنما کمک خاستی بگووووووووو

آناهیتا

مدت هاست می خوام بهت بگم خودتو سانسور نکن به قضاوت ها اهمیت نده حرف بزن خودتو خالی کن هرجا...دنیای واقعی...مجازی...هر چی ولی تو یه حصار دور خودت کشیدی این روزها فن بیانتو قبول دارم.یعنی وقتی رو در رو حرف می زنی با تمام اعضای بدنت منظورتو می رسونی.فقط زبونی نیست.همیشه سعی می کنی جمله بندی هات رو حساب و کتاب باشه.با کمترین واژه بهترین پیام و می رسونی.ولی زیادی محافظه کاری! شاید در پاره ای موارد موفق باشی ( رو حساب همون جمله ی معروف: تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد! )اما این حالت روح آدمو مثل دیوار گلی می ریزه... یعنی من و تو رو باید ببرن دو تا آدم نرمال تحویل بدن! نه به من که زیادی خودم و خالی می کنم در حدی که به خلی می زنم نه به تو که اینقدر محافظه کاری... آره یه راهی پیدا کن.تو جزء انسان هایی هستی که اراده کنی تمومه...حرف بیخودی نمی زنی.

آناهیتا

به رشته ی تحریر در آوردن این چند سطر خیلی هم کار سنجیده ای هست...

هاله بانو

خواستی داد بزنی بی زحمت منم خبر کن [خجالت]

تیراژه

سلام حرفای من هم تا حد زیادی شبیه کامنت آناهیتا است بیخیال دنیا و قضاوتها...اگه تو دنیای واقعی نه اینجا که میتونی فریاد بزنی..حداقل تو دفتر خاطراتت که میتونی... مهرداد جان کشمکشهای ذهنی تو رها کن..تا خودشون برسن به جایی که باید از این سانسورها و ترسها هیچ خیری نمیرسه به ما درسته که گاهی مخاطبها....ولی مگه ما واسه مخاطبها مینویسیم؟واسه آدمها زندگی میکنیم؟ اینایی که میگم اعتقادمه ولی تو اجراش خیلی وقتا گیج میزنم ولی خب....شاید همین سانسورها و بعپغضهای فروخورده است که یه جاهایی کار دستمون میده و ..تا دیر نشده باید فکری کنیم..هممون

پارسیان

درود به نام تیراژه هستم لینکتون کردم. اگه مایلید با نام خلیج همیشه پارس لینکم کنید. سبز باشید و پایدار …!

محدثه

جنگیدن با درون،خیلی سخته!!! خیلی! تجربشو دارم! شاید سالها طول بکشه.

دلارام

نمیدونم که واقعا دلیل این خودسانسوریتون چیه . ولی شاید برای خوش آمد دیگران باشه و اگر اینطور باشه ، به قول خودتون تا دیرتر نشده باید کاری کرد .

آذرنوش

سلام.منم دقیقا حس تو رو دارم .حس اینکه نمیتونم خودمو واسه دیگران واضح بیان کنم. حرف بقیه رو خوب میفهمم ولی حرف خودمو ...این روزا فریاد از ته دل برای تخلیه عاطفی و روحی آرزوی خیلیاست...

حمید

فاجعه ای اتفاق نیفتاده...نتونستی خودتو به اطرافیانت خوب معرفی کنی...همین...اسمش "فروپاشی ذهنی" نیست...ته تهش همین "ناکامی" که گفتی...فقط به به یه تغییر و خونه تکونی اعتقادی رفتاری ملایم نیاز داری...قدم بزرگه رو هم که برداشتی...همینکه به فکرت رسیده که تا دیر نشده باید راهی پیدا کنی یعنی نصف راهو رفتی...میمونه کمی کار کردن روی اعتماد به نفست...و کمی بزرگ کردن دایره خط قرمزهای غیرضروری دنیای فکریت... یه یاعلی بگو و تا تهش برو... دلم روشنه که از پسش برمیای [لبخند]