چای و سنتور و ABAQUS

شب ها بیدارم

می نویسم، فکر می کنم، راه می روم، چای می خورم، سنتور می زنم، رادیو گوش می کنم، نامه می نویسم، فکر می کنم، می خورم، می خورم، هر چیزی که باشد... متوجه شده ام که موقع خوردن، حواسم به چیزی که می خورم نیست.

به کیفیت زندگیم و رابطه ام با آدمها می اندیشم...

هر از گاهی، گلویم از ازدحام فکر ها و نگرانی ها و کژی های خودم فشرده می شود.

بعد، انگار که سر از آب بیرون آورده باشی تا نفس بگیری، روحم نفسی تازه می کند، تراوشی از ذهن، نامه ای، نوشته ای، خنده ای، قند در دل آب شدنی، دیدار آشنایی، دوستی، ...

 

و این داستان و چرخه ی زندگی، در هر برشی از زمانه با سر و شکلی تازه تکرار می شود.

می گویند: زندگی به تو همان چیزی را می دهد که در طلبش بوده ای.

خدا به خیر کند عاقبت مرا!

 

 

/ 9 نظر / 10 بازدید
عاطفه

می گویند: زندگی به تو همان چیزی را می دهد که در طلبش بوده ای. . . . راستی صبح ها چکار میکنی؟

ناهید

خوش بحالت که وقت داری فکر کنی و سنتور بزنی، زمانی می رسه که اونقدر گرفتاریهای مختلف داری که نمی دونی به کدومشون فکر کنی

مامانگار

دررررررررود... چه خوش بالا می آوری با نوشتن...بانامه...یادیدار دوست...یا.. ...زندگی همه اش دریافت و...ارسال است... دریافت می کنیم...وبعد ارسال.. ..از هستی.. به...هستی....

کاش میشد از شر این همه فکر خلاص شد

مسلم

مهرداد چقدر دلنشین می نویسی جدیدا.یه چند وقتی بود که نیومده بودم اینجا.امشب زد به سرم بیام و چه خوب شد که اومدم.حالم بهتر شد.حس کردم تنها نیستم!

نفتی !!

[رویا][رویا][رویا] خوش به حالت بازم فکرای خوبی میکنی!!!! ما که مردیم از درس خوندن[گریه]

نفتی !!

[رویا][رویا][رویا] خوش به حالت بازم فکرای خوبی میکنی!!!! ما که مردیم از درس خوندن[گریه]

ویدا

عاقبت مرا هم [نگران]