تردید فروشی نیست ولی یقین هست!

هر چند که این روزها نوشتنم نمیاد ولی سعی خودمو می کنم:

قسمت اول: " ما در جامعه ای زندگی می کنیم که "یقین مطلق" حتی اگر از روی تعصب، تنگ نظری یا نادرستی باشد، ارزش دارد. کافی است تلویزیون یا رادیو را روشن کنید تا با نمونه های بیشماری از این دست، احاطه شوید: مفسّران خودرایی که هرگز از نقطه نظرات خشک خود عدول نمی کنند؛ خبرگان نمایش های حرّافی که همه چیز را یا سیاه می پندارند و یا سفید؛ و جایی را میان این دو رنگ نمی شناسند یا قبول ندارند؛ منازعه کنندگان تلویزیونی که زمان، توصیه، جایزه و حتی شغل را به خود اختصاص داده اند و اغلب، یقین های غیر قابل تردید و خودخواهانه ارائه می دهند. تردید، شک و دودلی، فروشی نیستند؛ ولی یقین، هست!

بنابراین آیا جای شگفتی دارد که یاد بگیریم تردید هایمان را زیر لایه ی ضخیمی از انکار و نفی بپوشانیم؟"

نوشته ی بالا را از کتاب " چطور به اینجا رسیدم؟ " اثر باربارا دی آنجلیس، نقل می کنم... این کتابو هنوز تموم نکرده ام و زودِ که در موردش چیزی بگم.

 

قسمت دوم: تا حالا دقت کردید که قدیما که تکنولوژی به اندازه ی امروز پیشرفته نبود، آدمها چطور زندگی می کردن؟

به خاطر دارید وقتی که برای اولین بار در خانه تان تلفن دار شدید، چه حسی به شما دست داد؟ یا وقتی که اولین تلویزیون رنگی با کنترل از راه دور را خریدید، لابد کلّی ذوق کردید و بالا و پایین پریدید!

بچه های زیادی با سن و سال ما، شاید اولین نسلی بودند که بازی هایی مثل آتاری و میکرو و ... را می دیدند و کلّی دلشان می خواست یکی از آنها را داشته باشند.

فکر کنم خیلی از هم سن و سال های ما، یک شب که برای مهمانی به خانه ی یکی از فامیل ها رفته اند، در راه برگشت، در ِ گوش مامان و بابا گفته باشند که : "کامپیوترشون چه خوب بود!" و آنها هم گفته اند: "کامپیوترکه به درد بچه نمی خوره!"

 بچه های آن زمان، شروع تابستان را از بوی پوشال کولر آبی در یک ظهر گرم خردادی وقتی که داشتند آخرین امتحان ثلث سوم را می دادند، می فهمیدند؛ چقدر دلم برای آن بوی پیچیده در فضا و آن حس وصف ناپذیر شروع تابستان تنگ شده!

بعضی ها ویدیو را با چه مکافاتی تهیه می کردند! آن زمان در اذهان عمومی، ویدیو مساوی بود با تهاجم فرهنگی!  کمی قبل تر،

آن زمان کسی موبایل نداشت؛ میسد کال نمی انداخت؛ اس ام اس نمی زد؛ چک میل نمی کرد؛ وبلاگ نمی نوشت؛ چت نمی کرد؛ برای پیدا کردن یک فیلم یا آهنگ، هفته ها جستجو نمی کرد؛ چند ساعت یکبار جویای اخبار نمی شد؛ و خیلی کارهای دیگر را اصلا نداشت، پس نگران انجام آنها هم نبود.

اما امروز:

 ما همه ی این ها را داریم و به طور مداوم از مزایای آنها استفاده می کنیم. توی صف های دراز نمی ایستیم، جدیدترین مقاله ها و کتاب ها را به دست می آوریم، بچه ها هم کامپیوتر بلدند، بعضی ها با یک خط تلفن هم کارشان پیش نمی رود، با خریدن یک وسیله ی جدید، کمتر ذوق می کنیم؛ فیلمی که هنوز روی پرده ی سینماست را در کامپیوتر شخصی مان داریم و چون مطمئنیم که داریم، نگاهش نمی کنیم! شام سرد می شود در حالی که داریم از صدر اخبار مطلع می شویم؛ به مهمانی نمی رویم چون حوصله ی دیدن بعضی ها را نداریم؛ با آدم های بسیار بیشتری در ارتباطیم ولی بیشتر از قبل، اسیر لحظه های تنهایی هستیم... از حال همسایه بی خبر و ازجنگ آن سوی دنیا با خبر؛

 

این تجربه ها مربوط به دو نسل متفاوت نیست بلکه خود ما داریم این دگرگونی را در احوال خویش حس می کنیم. نمی دانم این نوشته را چه طور می شود تمام کرد ولی چیزی که نظرم را جلب می کند، این است که گویا :

انسان از قطار آرزوهایش جا می ماند!

 

/ 9 نظر / 16 بازدید
کیامهر

ما انسانها هم انعطاف پذیریم هم فراموشکار حق با شماست وسایل مدرن امروزی شاید زندگی هایمان را راحت تر کرده باشند اما بهتر نکرده اند

انار

درسته.این یه حقیقته که زندگیهایی که الان دارین=م از نظر رفاه بیسته.ولی معنویت[دلشکسته]

مسلم

حرف من رو قبلا تو کامنت اول زدن.وسایل رفاهی زندگی ها رو راحت کردن ولی بهتر نکردن.با افزایش رفاه هم کیفیت زندگی ها افت میی کنه.دلیلش؟ نمی دونم

کیامهر

وسوسه شدم که این کتاب رو بخونم مرسی از معرفیت

معین

بخش دوم پستت اینقدر روم تاثیر گذاشت که دلم نیومد کامنت نذارم مهرداد جان. و البته بیش از قبل از تنهایی هایمان دور شده ایم شاید...

negin.googoo

سلامممممممممممممم.من چیییییییییی؟نمیخای بهم سر بزنی؟[ناراحت]

سارا

قشنگ بود. واقعا. [لبخند]