فرقی نداره چند ساله باشم...

 

وقتی یاد تو می افتم:

می شم اون بچه ی چهار ساله ای که هر روز صبح، به باور کودکانه ش می اومد تا تخت‌های کهنه‌ی چوبی حیاط خونه‌ی تو رو نجاری کنه...

یاد اون کیسه ی پر از دکمه های رنگی می افتم که اسباب بازی من بود!

مزه ی رمز آلود اون نقل های ریز رنگی...

یاد اون دالون پشتی که صبح‌ها پر از صدای گنجیشک می شد...

یاد اون روزی که مهرناز به دنیا اومد! همون روزی که اون قلیون کوچیک برنجی رو چاق کرده بودی و من بالا و پایین می پریدم که دود قلیون رو توی مشتم بگیرم!

می شم میرزا برنجی! ... که دلم لک زده برای اینکه منو با این اسم صدا کنی... کاش می شد.

یاد صبحای تابستون... که در ایوون باز می شد، نور می زد توی اتاق جلویی و ما بچه ها با همین در باز شده عالمی داشتیم...

یاد گریه کردنا و قایم شدنا و التماس کردنا که شب رو خونه ی شما بمونیم!

یاد روزای آخر اسفند، که به هر بهانه ای سر از خونه ی تو در می آوردم...

یاد محبت پاک و ناب می افتم.  

مادر بزرگ!

فرقی نداره که چند ساله باشم... اون بچه ی چهار ساله هنوز به یاد بازی کردن و لولیدن دور و بر تو زنده ست...

روحت شاد!

/ 13 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماهی تنگ بلور

ما میرفتیم زیر زمینو و لواشکا رو بادندون میکندیم(زورمون نمیرسید با دست بکنیم)مادر بزرگم همیشه میگفت این زیر زمین ما موش داره و میخندید[رویا]فک میکردیم سرشو کلاه گذاشتیم......[دلشکسته][رویا]روحشون شاد[قلب]

زهرا فومنی

سلام..خدا رحمتشون کنه.. این قسمت گریه کردنها..واسه موندن اونجا که جالب بود..حسی که همیشه تو همه ی نوه هاهست..شاد باشید

ملکه نیمه شرقی

خیلی عالی بود خوش به حالشون که نوه های به این خوبی داشتن خدا بیامرزتشون[گل]

کورش تمدن

خدارحمتشون کنه نوه های این مادربزرگ عزیز خوب اشکمون رو درآوردندا

ناهید

از اینکه تونستی احساستو به این سادگی و زیبایی بیان کنی ، بهت غبطه می خورم.

مامانگار

یاد مادربزرگ عزیزت گرامی تیراژه جان... نوربه قبرش.... خیلی قشنگ اون حس و حالها و حرکات کودکانه ات رو نوشتی...همونهایی که همه مون داشتیم...اما یادمون رفته...مرررسی از یادآوریت... راستی قال وبلاگت مثل مال منه...هروقت میام فکرمیکنم اومدم وبلاگ خودم..می خوام ببندمش..که تیتر تیراژه متوجهم میکنه..[نیشخند]

نفتی !!

[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه] دلم لک زده منو نازناز خانم صدا کنی!!!!!!! [گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

مریم

سلام عزیز . خیلی وقت بود به وبلاگت سر نزدم . همینطوری یادت کردم . نوشته هات آدمی رو غمگین میکنه چون یاد گذشته های گذشته رو می کنه . هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد[ناراحت] وجود موجودات زنده در سایر کرات هستی و این بار با سوالی شگفت انگیز و تا حدودی بی پاسخ برای تمام انسان ها آمدم . موضوع وجود موجودات زنده در سایر کرات هستی . تا حالا به فکرت خطور کرده . بیا بخون و نظرتو بگو . همه مشتاق نظرات همدیگه در این مورد هستیم.

مسلم

روحش شاد