پیش مرگ

  این اولین باری بود که او با لباس مبدّل جرأت کرده بود در شهر حاضر شود و با پاهای خودش، قدم های خودش را بردارد... لباس مبدّل آن چیزی نبود که بخواهد هیجانش را بر انگیزد، ولی راه رفتن با پاهای خود، آن هم بدون محافظ، بود... البته سالی چند بار، روزها با اتومبیل، به همراه چند محافظ، خیابان های شرقی- غربی شهر را وجب کرده بود. بیشتر شب ها هم، آنگاه که وقت خوابِ مردم و بی خوابیِ او بود، این کار را در خیابان های شمالی- جنوبی شهر به همراه محافظان انجام داده بود. در نتیجه او پس از سالها مردم واقعی را بدون واسطه ی میز و محافظ و شیشه و نرده می دید.

  "این مردم چه قدر بی آزارند! نه به سویت می دوند و نه از تو فرار می کنند" سالها بود که از کنار کسی رد نشده بود، بی آنکه آن کس به پایش نیافتد یا نهراسد یا در دل چیزی  نگوید و بر زبان چیزی دیگر... و سالها بود که مردم را از نگاه مردم ندیده بود...

  در همین چند ساعت، صد بار تا یک قدمی مغازه ها راهش را کج کرده بود ولی تصوّر اینکه کسی ناگهان بگوید "نگاه کنید! اوست!"، فکر خوردن بستنی قیفی را از سرش می انداخت.

  روزنامه ها پر از تصاویر او یا "بدلش" بود. این بدل را چندین سال پیش، وقتی هنوز کسی او را "عددی" به شمار نمی آورد، برای خود پیدا کرده و زیر نظر گرفته بود و در همان سالها قرارداد دائم العمر تمام عیاری با وی بسته بود. هفته ها با هم تمرین کرده بودند که چه طور مثل هم راه بروند، حرف بزنند و در چه مواقعی حرف نزنند تا رازشان سر به مهر بماند... بند مهمی از این قرارداد که او را بر بدل برتری می داد، امتیاز "فکر کردن" بود. سایر بندها را نیز به نفع خود تنظیم کرده و تنها جایی که به بدل اجازه داده می شد از او پیشی بگیرد، "مردن" بود. اصولاً بدل استخدام شده بود که پیش از او بمیرد!

حضور های پر خطر در میان مردم، سخنرانی های کسالت آور از فاصله ی دور برای جمعیت، عبور از گذرگاه های پر تردّد، جانشینی او به گاه بیماری و خوشگذرانی و هر حضوری که او مایل به انجامش نبود، مقرّر شد که بر عهده ی این بدل باشد.

قرار بر این بود که "او" فکر کند، ایده و سخن را در  اتاق یک نفره در ذهن و زبان بدل بکارد، و تا زمان باز گشت وی، احدی آن دو را در دو جا نبیند... بنابر این می بایست "همیشه" یک نفر به انتظار می نشست... یا او یا بدل...

بارها بدل از این وضع شکوه سر داده و نگاه های نفرت آلود مردم را بر نتافته بود... ولی تا وقتی "او" شیفته ی حضور به هر بهایی بود، چاره ای جز ادامه ی این قرار نمی دید. امّا امروز او مخفیانه این قرار را شکسته بود تا در روز سخنرانی "خودش" برای جمعیت، ناظر حضور همراه با اقتدار خویش از این پایین باشد.

کم کم خیل انبوهی از مردم به میدان شهر آورده شدند. و او چهره ی خود را هر چه بیشتر پوشاند... آنها از همه چیز سخن می گفتند... لب گزیدن های آنان هر چند به مذاقش خوش نمی آمد، نشان از اقتدار او داشت... و این برای او کافی بود و البته لازم.

اکنون همه چیز مرتب است، طبق اعلام و از پس همهمه و بانگ، او "خودش"‌را می بیند که طبق برنامه ظاهر می شود. ابراز احساسات اوج می گیرد، فریاد ها گوش را کر می کند، و او همان سخنانی را بر زبان می آورد که مقرّر بود... همه چیز در منتهای ابّهت... از این پایین، "خودش" را تماشایی یافت، آنچنان که بغض های فرو خورده را نشنید...

ناگهان، صدای غرش خفیفی بالاتر از دیگر صداها به گوش رسید... چشم ها برق زد، دست ها پایین افتاد... گلوله ای قلب سخنران را شکافته بود.

 ولی این معنایی فراتر از مرگ تنها یک بدل داشت:

چه مرگ بدل، چه مرگ خودش... "او" دیگر از این پایین مرده بود.



توضیح:  تحت تاثیر کتاب پاییز پدرسالار نوشته ی گابریل گارسیا مارکز این را نوشتم!



/ 7 نظر / 9 بازدید
محمدعلی

اقا فوق العاده بود. جملات اولیش من رو یاد بینایی انداخت. چقدر بده که آدم خودش برای خودش زندان بسازه. بیشتر دوست دارم راحت زندگی کنم و راحت بمیرم. نه اینکه یه بدل داشته باشم که به جای من بمیره یا اینکه از ترس مردن، از این سر شهر تا اون سر شهر رو با هلیکوپتر برم. این قدرت آدمیزاد رو ذلیل می کنه!!

مسلم

واقعا عالی بود.و شدیدا قابل تامل.حظ کردم

ugdvqh

خیلی خوب بود! نه جدا خیلی خوب بود! تا حالا ازت داستان کوتاه نخونده بودم! استعداد فوق العاده ای داری! به قول فخاریان از قلمت خوشم اومد[لبخند] ادامه بده! کم داستان مینویسی! جدی تر بهش نگاه کن. [گل]

تیراژه کافه چی!!!

وای چه عالی بود این نوشته!!!من خوندم این کتابو زیاد هم نفهمیدمش.. ولی تو خیلی عالی نوشتی اینو...