سفر زمان... چچن هیچ غلطی نمی تواند بکند

با توجه به اینکه این روزها موضوع "سفر زمان" برای همه یک امر شناخته شده و حتی طبیعی (!) است و بچه ها هم توی بازی هایشان از این کارها می کنند، بد نیست ما هم یک سفری در زمان بکنیم و به سبک سریال پنجمین خورشید به آینده برویم:

خورشید را سر جایش قرار می دهم و همه جا می لرزد. من هم چشمم را می بندم و باز می کنم.

خب... الان دیگه باید در آینده باشم ولی جرأت ندارم که چشمم را باز کنم! یک دست کوچولو را روی پیشونیم حس می کنم...همین جور که چشمام بسته اس، روی شونه هام یه بچه رو حس می کنم که داره میگه: یالّا! تندتر! تندتر! ... خدایا الان چند سال بعده؟!

بالاخره چشممو باز می کنم و خودمو وسط یه خونه با در و دیوار نارنجی می بینم! یعنی اینجا خونه ی منه؟! بچه ی روی کولم میگه: بابا  وای نستا!!

بذار ببینم تو رو!... بعد از روی کولم پایین میارمش و میذارمش روی فرش... بهش می خوره سه چهار سالش باشه...چه بچه ی باحالی هستی تو!  بگو ببینم مامانت کیه؟!!

بچه همین جوری زُل زده به من و از این حرف من چیزی سر در نمیاره. بعد یکهو یه دختر بچه ی ده دوازده ساله از توی اتاقی ظاهر میشه و میگه بابا فردا بیای مدرسه ها!

تا اینجای کار من هنوز روی زمین نشستم و محو تماشای آینده ی خودم و بچه های خوشگلم هستم! همچین که میام از جام بلند بشم حس می کنم اون نیروی همیشگی رو ندارم! انگار یه کم پیر شدم! به دخترم میگم: شماها چند تایین؟! یعنی من بابای چند تا بچه ام؟؟ دخترم با این حرف من زیاد جا نمی خوره و میگه بابا شوخی نکن دوباره!  سه تا بچه که بیشتر نداری! بعد سر و کلّه ی یه پسر ده دوازده ساله ی دیگه پیدا میشه که کلّی شکل بچگی خودمه... بعله... گویا من صاحب یک دوقلوی نوجوان و یک پسر بجه ی خردسالم!

من اصلاً به روی خودم نمیارم که از گذشته اومدم... فقط یه هفت هشت بار هر کدومشونو ماچ می کنم و  می گم: فرزندانم! می دونستم یه روز می بینمتون!

این بچه ها انگار سابقه ی کار باباشونو میدونن ولی من اونارو نمی شناسم. این خیلی بده. (شما اگه جای من بودید الان ازشون چیا می پرسیدید؟) از دختر و پسر دوقلوم می پرسم: چه قدر باباتونو دوست دارید؟ دخترم میگه: معلومه، خیلی!

آخیش! خیالم راحت شد! راستی مامانتون الان کجاس؟! (روم نمی شه بپرسم مامانتون کیه؟!) پسر کوچیکه میگه: مامان رفته مدادرنگی بخره برام! (مث که این بچه به خودم رفته و با مداد رنگی و ماژیک حال می کنه)

باید برای دونستن بعضی چیزا یک سری به تلویزیون بزنم... دارن اخبار می گن:

 جمهوری اسلامی امریکا آمادگی خود را برای همکاری هسته ای با ایران برای تکمیل نیروگاه هسته ای بوشهر اعلام کرد...

آقای رئیس جمهور (اسمشو نمی گم که همچنان به آینده امیدوار باشید!) در سخنانی که برای مردم ایراد می کرد، خاطر نشان کرد که جهان امروز دیگر عرصه ی تاخت و تاز و زورگویی "چچن جهانخوار" نیست و چچن هیچ غلطی نمی تواند بکند. وی افزود: باید با همکاری کشور دوست و برادرمان "جمهوری اسلامی امریکا" و حمایت های مالی و معنوی ساحل عاج، دست اشغالگران را از منطقه کوتاه کنیم... این بیانات در حالی ابراز شد که دیروز اصولگرایان پارلمان ایران خواهان ارسال کمک های مردمی به ستم دیدگان انگلیس شدند و از چچن خواستند با مردم بی گناه کاری نداشته باشد.

گفتگو بر سر پرونده ی هسته ای ایران وارد فاز جدیدی شد... پارلمان افریقا که برای ایران ضرب العجل هسته ای را تا پایان این ماه اعلام کرده بود، بیان کرد که ما بسته ی پیشنهادی ایران را باز کردیم و با آن موافق نیستیم لذا برای دور جدید گفتگو ها و ارائه ی بسته ی جدید آماده ایم. مقامات ایرانی پبش از این در مورد این بسته تاکید کرده بودند که : باز شود، دیده شود، بلکه پسندیده شود.

تیم ملی ایران در دیدار با تیم مالدیو موفق شد این تیم را متوقف کند. مربی مالدیو که قهرمانی ٢ دوره ی متوالی جام جهانی را در کارنامه ی خود دارد، گفت: "از عملکرد تیمم مقابل ایران راضی نیستم. بازیکنان ما همگی در لیگ های معتبر آسیا توپ می زنند و از آنها انتظار فراتری می رود"... مربی ایران خاطر نشان کرد: "اگر بچه های ما قدر موقعیت ها را می دانستند، ما حتی می توانستیم مالدیو را شکست بدهیم. ما باید قابلیت های خودمان را باور کنیم"

نتایج کنکور سراسری دانشگاه ها امروز اعلام شد. نکته ی جالب در قبولی های امسال، حضور یک پسر در میان قبولی هاست که مسئولان، این امر را نشانه ی خودباوری مجدّد پسران برای حضور در جامعه ی دانشگاهی می دانند.

... خدایا! این دیگه چه جور آینده ایه؟؟ هرچند از دیدن بچه هام در این آینده خوشحال شدم، ولی دنیا چرا این جوری شده؟!

میام و سری به وبلاگ تیراژه می زنم و از بین نوشته های قدیمی سالها قبل خودم، چشمم به نوشته ای می افته که در اولین ساعات روز سه شنبه شانزده شهریور هشتاد و هشت نوشته ام... نمیدونم از خوندنش باید شگفت زده بشم یا نه؟!

...

امیدوارم که بتونم به همون سال هشتاد و هشت برگردم و برای آینده ی خودم و دنیا کاری بکنم!





/ 16 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

می گن برنامه های تلوزیون بد آموزی داره همینه ها

jouliet

[گل]سلام دوست خوبم.... مطلبتون عالی بود.... [دست]جداً که لذت بردم..... [مغرور]همه چیز با هم بود... طنز - انتقاد - ....[دست] ممنون که خبرم کردید[گل]

jouliet

راستی متاسفم که دیر اومدم..... چند روزی نبودم [گل][گل][گل][گل][گل]

حامد

آقا مهرداد منتظر یه پست جدید و باحال از شما هستیم.

ugdvqh

اصولا ما انسانها آدم های خاطره بازی هستیم! حتی در آینده هم به فکر بچگی های خودت می افتی و باهاش حال می کنی! نمی گم من اینجوری نیستم ها. الان توفکر لذت های گذشته و شاید آیندمون هستیم ودر آینده از اینکه قدر لحظات فعلیمون رو ندونستیم حسرت می خوریم! [رویا] راستی ستاره کوچولوهه راست میگه خانمت رو ندیدی؟!!!! یه بار دیگه برو ارزشش رو داره[نیشخند]

ناهید

اسم بچه هات چی بود؟