گنجیشک آسمون میخواد

دیشب شنیدم که مرضیه دیده از جهان فرو بست. روحش شاد باشه.

ترانه خیلی خوانده بود... یکی از یکی ماندگارتر... صدایش روی ساز میلغزید...

از بین آن همه ترانه، اولین چیزی که به یادم آمد این بود:

چی بگم وقتی که این دیوونه دل، بوونه میگیره؟ تو رو می خواد... تو رو می خواد... چی بگم؟

از حرف خودم منحرف نشم...:

امروز رو کردم به آفتاب و توی دلم خطاب به خدا خیلی چیزا گفتم....

دلم ریخته بود به هم.... دل ما کاروانسرا نیست ولی اسباب و اثاثیه ی یادگاری قیمتی زیاد داره.

رفتم سر خاک مادربزرگم... بهش گفتم یادته وقتی مامان منو میذاشت پیشت که بره مدرسه، منو به هوای گرفتن گنجیشک سرگرم میکردی که گریه نکنم؟

حالا دیگه نه تو هستی که دورت بپلکیم، نه دیگه اون خونه هست، نه دل من گنجیشک می خواد. ولی گریه که هست!... چه کنم با این روزگار تازه؟

اینو اونجا نگفتم: حالا دل من خودش قدّ یه گنجیشکه...

 

/ 7 نظر / 8 بازدید
آناهیتا

چی نوشتی.......از کی نوشتی.....حالا دل من خودش قد یه گنجیشکه!!! دلت اسباب اثاثیه یادگاری قیمتی زیاد داره!!! عالی بود.نمی تونم با این جمله هات گریه نکنم نمی تونم

کرگدن

خدا بیامرزه ... روحشون شاد ... هم مادر بزرگتون رو ... هم بانو مرضیه رو ...

کیامهر

آخی خدا رحمتش کنه چقدر یادآوری از گذشتگان خوب و ارزشمنده خدا همشون رو قرین رحمت کنه

علیرضا

دل منم یه روزگاری اندازه گنجیشک بود! آسمون براش پیدا نکردم الان دیگه سنگ شده! وقتی خبر فوت مرضیه رو شنیدم هیچ احساسی نداشتم. برا خودمم عجیب بود! بجنب پسر. بجنب تا دیر نشده[خنثی]

برقعی

خیلی لذت بردیم دلم یه حرف دلی میخواس... که بر دل نشیند... که نشست اما عقلم میگه گنجشک واسه داشتن آسمون باس جرات کنه و بپره با علیرضا که فک کنم محمدی نیاس! موافقم

علیرضا

نه من اصنم محمدی نیا نیستم!! ولی شنیدم طرف آدم باحالیه ! [چشمک]