چگونه سیب زمینی می شویم؟



گاهی وقت ها، آدم ها تصمیم می گیرند که سیب زمینی باشند! سیب زمینی شدن این طور نیست که یک روز از خواب بلند شوی و بگویی: "خب! حالا وقتشه!"... این اتفاق مهم و سرنوشت ساز ( یا سرنوشت سوز ) آنقدر بی سر و صدا در زندگی آدم می خزد که ممکن است یک روز که داری خرت و پرت های قدیمی ات را جابه جا می کنی، چشمت به یک یادداشت یا یک یادگاری از چند سال قبل بیافتد و به یکباره احساس کنی که چه قدر با آن روزگار غریبه ای! در این لحظه متوجه می شوی که بعضی از خاطرات و حوادثی که قبلا آن ها را از بَر بودی، تکّه تکّه شده اند و تو آنها را سهوا به فراموشی سپرده ای! بعد از لحظاتی آدم به خودش می آید و می بیند که ماتش برده است...

بله، سیب زمینی شدن به همین بی سر و صدایی است. در واقع این اتفاق پس از تصمیم نا خود آگاه ما برای "نادیده انگاشتن حقیقت" رخ می دهد. این حقیقت می تواند، فقدان یک عزیز، دوری از جمع دوستان، ناخوشایند بودن یک اتفاق یا هر چیز دیگری باشد که آدم را رنجیده می کند. شاید بگویید این که بد نیست! آدم باید بدی های زندگی را فراموش کند... ولی ما گاهی حقیقت ها را فراموش نمی کنیم، بلکه آنها را "انکار" می کنیم! 

انکار کردن حقیقت ها باعث می شود که من مثلا سراغ شخصی را نگیرم، چون نمی خواهم قبول کنم و به روی خودم بیاورم که مثلا دو سال است که با او حرف نزده ام.

انکار کردن حقیقت باعث می شود که ماه ها بگذرد و آدم با کسی درد دل نکند، چون درد دل کردن یعنی بازگو کردن دلتنگی ها، و بازگو کردن آنها تلویحا به این معناست که دلتنگی وجود دارد، و این در حالی است که آن آدم دائما دلتنگی را انکار کرده است!!

انکار کردن در مورد بعضی چیزها، یعنی اینکه چون ما توان مواجه شدن با آنها را در خود نمی بینیم، سیب زمینی می شویم و از کنار آنها ساده رد می شویم.

یک سیب زمینی وقتی که به خودش می آید، می بیند که به غیر از چیزهایی که انکارشان می کرد، چیزهای دیگری را هم از یاد برده است! یک سیب زمینی برای انکار قسمت های "ناجور" گذشته، کم کم کلّ  قسمت های " جور واجور " گذشته را انکار می کند و سپس از یاد می برد... گذشته که سهل است! حال را هم بی خیال می شود، مثلا می گوید: هیچ چیز این دنیا برای من مهم نیست... ( معنای این حرف می تواند این باشد که همه چیز این دنیا برای من مهم است و من را آزار می دهد، پس من همه را انکار می کنم )

رفتار سیب زمینی گونه مثل این می ماند که یک سیم ساز شما پاره بشود. سپس شما به جای اینکه سیم را تعمیر کنید، تصمیم بگیرید آهنگی بسازید که در آن، از نُت های سیم پاره شده استفاده نشده باشد. کسی منکر توانایی شما نخواهد شد، ولی شاید آن نغمه دیگر چنگی به دل نزند!


توضیح: از مسلم برای پیش کشیده شدن این بحث متشکرم!



/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مصطفی خان【ツ】..

با خوردن اگر حال تو جا می آید ! خوش باش که ایام صفا می آید ! آماده ی حمله باش قبل از افطار ! وقتی که صدای ربـنـا می آید ! .. [چشمک].. همین . [گل]..

من مریمم

تازگی ها میای وب من زبونت رو موش خورده؟؟ [سوال][پلک]

حسین

آخه مهرداد جون! چرا به سیب زمینی توهین می کنی؟ چرا نمی تونی قبول کنی که لزومی نداره با همه و برای همیشه حرف بزنی! بکن این دندون را و بنداز دور!! برگرد به زندگی دنیا که تموم نشده حالا با یک نفر به مدت دو ساله که حرف نزدی! pull out

آزاده

سلام. مرسی که به وب من سر زدید.منتظر نظرات شما هستم. آخه تو این اوضاع وانفسا سیب زمینی نباشیم چی کار کنیم

مسلم

تحلیلی بسیار زیبا و روان بود. به قول خودت این چیزا بی صدا در زندگی می خزد

محمدعلی

بسیار خوب و کامل بود! کمتر جایی برای نظر دادن باقی می ذاره! البته در مورد سیب زمینی شدن، من فکر می کنم یه سیر طبیعی به سمت سیب زمینی شدن وجود داره، اونقدرها هم تصمیم و این خرفا رو نمی خواد!! مثل تمایل مواد به بی نظمی بیشتر یا سطح انرژی کمتره!!!! راستی به توصیه ات هم عمل کردم، فعلا چیزی نداره، کلیک کنی می بینی!!

اصلا نیازی نیس که اسمشو بذارید سیب زمینی. این اسم سیب زمینی بیشتر از تعریفی که کردید ذهنو آزار میده. به هر حال میشه به این فکر کرد که اگر فراموش نکنید یا حتی حقیقت را انکار نکنید این فرصت دو روزه زندگی رو به طرفه العینی در بی حاصلی از دست میدید.

ریما

خیلی جالب نوشتین مخصوصا پاراگراف آخر سیب زمینی بودم و خبر نداشتم![نیشخند][گل][گل]