یک بازی وبلاگی

بدترین اتفاق:

درگذشت مادربزرگم بود.

خوب ترین اتفاق:

آشنا شدن با بعضی از دوستانم که توی زندگیم تاثیر خوب گذاشتن، رفتن به دانشگاه

بدترین تصمیم:

به نظرم یه وقتایی هست که ما تصمیم نمی گیریم. بلکه تصمیمها ما رو می گیرند! لابد تصمیماتی توی زندگیم بودن که مناسب نبودن، ولی اونقدری مهم نبودن که به خاطرم بمونن.

بزرگترین پشیمونی:

زیاد نسبت به گذشته ام احساس پشیمونی نمی کنم. ولی میگم که کاش به علاقه هام مثل هنر یا یه رشته ی ورزشی اهمیت می دادم. و اینکه توی دوران لیسانس نسبت به نمره هام اهمیت می دادم. و اینکه زودتر به فکر پول در آوردن می افتادم!!

فرد تأثیر گذار:

مادربزرگم. مادرم. دو سه تا از دوستای دوران لیسانس (که به تک تکشون اینو گفته ام و بهشون ارادت دارم)،‌ یکی دو تا از دوستای دوران ارشد (که بدون اینکه بدونن، به من کمک کردن و به من نیرو دادن)، دو سه نفر از دوستایی که طی سالهای دانشگاه واقعا مردانی برای تمام فصول بودن.

یکی از استادای دوران لیسانس (که انسان وارسته و نیک دلی بوده و هست

 و بالاخره:  دوست و همدمی که از جهات بسیاری برام خیلی مهم و محترمه.

آرزو:

سلامتی خودم، عزیزانم و دوستانم.

با یه "یار حقیقی" و "رفیق گرمابه و گلستان" زندگی کنم.

به اتفاق ایشون دور دنیا رو بگردیم! مخصوصا دوست دارم آکروپلیس یونان رو ببینیم!

از مال دنیا اون قدری داشته باشم که هم خودم خوب زندگی کنم، هم دست بخشش داشته باشم. (البته پول داشتن یه چیزه و دست بخشش داشتن چیز دیگر!)

یه اسب داشته باشم.

سه تا بچچه ی خوشگل و سالم و خوب داشته باشم و ضمنا دو تاشون دوقلو باشن!

مردم دنیا آزاد و بی کلک زندگی کنن. هیچ بچه ای کنار خیابون دستفروشی نکنه.

برای رسیدن به خواسته هام تلاش کنم.

اعتقاد به معجزه:

اعتقاده که به پدیده ها، رنگ و روی معجزه بودن میده. به اعتقاد من زندگی اونقدر شگفت انگیز هست که برای ما معجزه محسوب بشه.

چقدر خوش شانسم:

خیلی. خیلی.

خیانت:

تو بساط ما نیست! نه دیدم، نه کردم.

عشق:

احساساتش طیف گسترده ای داره... وقتی بیرونشی، می تونی تحلیلش کنی، بشکافیش، بدوزیش... ولی وقتی درونشی، خودت شکافته میشی، تحلیل میشی ولی وقتی میگی: "آهای! ببینید من اینجا چی پیدا کردم!" صداتو فقط خودت می شنوی.

ابزار توانمندی برای پرورش آدمه. عشق یه طنابه. اگه فقط تو اونو توی دستت بگیری، میشه وبال گردن. باید مث دُم بذاریش روی کولت! اگه کسی باشه که اون طرفو بگیره، میشه باهاش از صخره هم بالا رفت.

دروغ:

سعی می کنم که نگم.

از کی بدم میاد:

جدا از عالم سیاست، حوصله ندارم که از کسی خیلی بدم بیاد! از کارای یه عده شاید...

دل شکستن:

نامردیه. امیدوارم این کارو نکنم و نکرده باشم.

دلیل انتخاب اسم بلاگم:

می خواستم اسمشو بذارم "آزفنداک" (رنگین کمان) ولی چون مشابهش وجود داشت، "تیراژه" رو انتخاب کردم (که همون معنی رو میده).

کیو دوست دارم:

تعدادشون کم نیست. یه کم سخت به زبون میارم.

تعریفم از زندگی:

بهش علاقه دارم. بعضی وقتا چموشه! و اگه منتظر باشی که از یه جایی به بعد زندگی کنی، عملا هیچ وقت ازش لذت نمی بری. 

خوشبختی:

همه دنبالشن. چیزی که همه همیشه دنبالشن، یا هیچ جا نباید باشه، یا اونقدر دم دسته که هیچ کس فکرشو نمی کنه!

این واژه ها یاد آور چی هستن:

هلو: مهمونی هایی که همه رو دربایستی دارن میوه پوست بکنن!

خدا: هوای ما رو داره!

امام حسین: گفت اگه دین ندارید، آزاده باشید.

اشک: ما کاری به کارش نداریم. مگه اینکه اون کاری به کار ما داشته باشه!

کوه: خوشم میاد از کوهنوردی... یه وقتایی بعضی از این کوها رو می بینم که شاید صد سال یه بار هم کسی ازشون بالا نمیره، دلم می گیره اساسی! میگم اینا خسته نمیشن یه عمره اینجان؟!

فرار از زندان: مایکل اسکوفیلد! تی بگ!

هوش: بدون پشتکار به درد نمی خوره.

خواهر شوهر: ندارم!

رنگ چشمام: قهوه ای

چه رنگی دوست دارم: آبی، بنفش، زرد، نارنجی، سبز، بادمجونی

جواب تلفن و ارتباطات: جواب دادنشو یه جور احترام می دونم. غالبا رعایت کرده ام.

کلام آخر: این بازی بیشتر شبیه فرم استخدام یا همسریابی و اینا بود!

 

پی نوشت: فایده ی این بازی این بود که آدم خودشو مرور می کنه! من نمی دونستم که راجع به یه سری چیزا هیچ نظری ندارم! و راجع به بعضی چیزا نظر داشتمو خودم خبر نداشتم!

از دختر خاله ی محترم برای اینکه به این بازی دعوتم کرد متشکرم!

 

 

 

/ 15 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علیرضا

Sadeghi, I am your best friend! tell them, :D ohoy naftiye, In your face! I am his best friend :DDDD

برقعی

جالب بود! یاد این جمله متن جشن فارغ التحصیلی افتادم! همیشه اولین ها به یاد ماندنی ترند! اگرچه ربطی نداشت!!!

دختری از یک شهر دور

سلام... منم این بازی رو بازی کردم!!!1 بازیه قشنگیه خداییش!!! همسریابی؟؟[قهقهه] در ضمن من آرزوهامو خیلی دوست دارم!! البته با شانسی که من دارم به احتمال زیاد برج ایفل هم زیاد امکان نداره ببینمش!! اما خوب حداقل میتونم که طراح لباس بشم!![چشمک]

کیامهر

عجیبه هر جا میریم همه دارن بازی می کنن باز میگن مردم ما سرخورده و غمگینند ببین همه چه سرحالن الحمدالله

مامانگار

سلام جناب تیراژه...خوشحالم بااین وبلاگ آشناشدم..وممنون از نظر دادنتون.. من بازی خیلی ازبچه هارو خوندم...اما مال شما یه جورایی متفاوت بود و جالب...جواب عشق ..وفردتاثیرگذار.. و بخصوص معجزه...خیلی خوب بود...

Miss o0o0o0om

من فقط مرده ی این کلامه اخرتم.... کلام آخر: این بازی بیشتر شبیه فرم استخدام یا همسریابی و اینا بود! [خنده][خنده]...

ناهید

تو که راجع به اینهمه واژه اظهار نظر کردی ، چرا مهمترینش یادت رفت...."خوشبختی "