تا بیای چشم به هم بگذاری میگذره...

 

شیرینی زندگی گوارای کام پدرها و مادرهایی که بهیادشون هست آخرین باری که از روی"محبّت"دست بچه شون رو گرفتنکی بوده... و ای کاش اون آخرین بار، برای رد کردن بچه شون از خیابون در سالهایدور نبوده باشه...

تعظیم به افتخار فرزندانی که از روی"دوستداشتن"به پدر و مارشون احترام میذارن... نه برایریاکاری.

خوشا به حال پدر یا مادری که هوای پسر یا دخترجوونشو داره، پای درد دلش می نشینه و بغلش می کنه .

باریکلّا به بچه هایی که با پدر و مادرشون"حرف می زنن"...

درود بر همسرهایی که مقابل بچه هاشون از هم قدردانیمی کنن.

...

هیچ چی قشنگ تر از"لحظه ی بیان محبت"نیست. باقی زندگی تلاشهبرای رسیدن به این جور لحظه ها.

مزه ی چند تا از این لحظه ها زیر زبون ما هست؟

 

/ 10 نظر / 12 بازدید
آناهیتا

خیلی قشنگ نوشتی مهرداد اینو حتما امروز لینک می کنم می دونم که چشمای تو هم با نوشتن این پست مثل الان که من دارم می خونم تار شده مزه ی اینایی که گفتی رو چشیدم اما دارم با پوستو گوشتم حس می کنم این فاصله هارو.چرا دریغ می کنن؟ چرا حرف زدن سخت شده؟هزارتا سوال دارم واقعا هیچی زیباتر از بیان محبت نیست.بقیه لحظه ها تلاشه برای رسیدن به این لحظه ناب خیلی چسبید خیلی

ققنوس

سلام آقا مهرداد ... خوبی مومن ؟ می دونم که نیستی. این نوشته برای من این معنی رو داره. شریک غمت هستم و رفیق راهت ... مدت ها بود چنین پست پدر مادر دار و پر احساس و نابی رو نخوانده بودم. مزه ی چند تا از این لحظه ها زیز زبون ماست ؟ عجب سوال بی نظیری ...

نوید

سلام دوست عزیز ... واقعا از خوندن پستت لذت بردم ... جدا چند وقت بود که همچین پستی نخونده بودم ، هم کوتاه بود هم پر ... عالی بود . دستت درد نکنه ... با تمام حرفهات هم موافقم ، قشنگ ترین چیز ها رو انتخاب کردی که بگی، ولی فکر کنم که خیلی این چیزها کم شده ... هم از طرف بچه ها هم پدر مادرها و هم همسرها ...

الهه

سلام... خیلی خوب نوشتین...متاسفانه خیلی کم شدن این لحظات تجربه ی عشق و ابراز اون به همدیگه...این روزا آدمها لبخندشون رو هم از هم دریغ میکنن...پدر و مادر ها حال بچه ها رو ندارن بعضا...بچه ها دور شدن از پدر و مادر و تو پیله ی تنهایی خودشون راحت ترن...زن و شوهر تو دوتا دنیای جدا زندگی میکنن و از هم بیخبرن انگار...و فقط وقتی به خودشون میان که فرصت بیان محبت رو برای همیشه از دست دادن...و این تلخی این روزهای آدماست... مزه ی این لحظات زیر زبونم هست...من منتظر نمیشینم تا بیان بهم ابراز محبت کنن!خودم میرم جلو...بعضی وقتا اول باید یخ دل آدمها رو با گرمای محبت خودمون آب کنیم...بعد محبتشون خود به خود جاری میشه تو رگهای ما... مرسی از نوشته ی قشنگتون...

کورش تمدن

خیلی جالب بود یه نگاه عمیق داشتی که شاید در نظر اول اینقدر زیبا نباشن سعی میکنم از این به بعد بیشتر این لحظات رو برای خودم واطرافیان و دوستانم پیش بیارم

الهه

خواهش میکنم... مرسی از نظر شما!یه حال عجیبی شدم! بچه که بودم همیشه آهنگهای معین توی ماشین بابا پخش میشد...اون موقعها "یه حلقه ی طلایی" رو خونده بود و من چه عشقی میکردم با این آهنگ... مرسی که به یادم آوردین حال خوش قدیم رو...مرررسی

الهه

با اجازه لینکتون میکنم[لبخند]

عاطفه

حرف حساب جواب نداره.. واقعن هیچ چی قشنگ تر از لحظه ی بیان محبت نیست..

سهبا

انصافا حق با آنا بود که شما قلم و تفکر قشنگی دارین . مرسی بابت این تلنگر قشنگتون .

نگار

شیرین زندگی برای ماست برای منه خوش به حال بابای من که تمام زندگیم شده که تو تمام مشکلات کنارمه خوش به حال من و ما بچه ها که همچین همراه های خوبی داریم. مزه ی این لحظه ها زیر زبون ما نیست. بهشت مال اوناست. اما ما هم با حضورشون پر شادی میشیم. ما هم اونا رو داریم و ای کاش قدرشونو بدونیم. ای کاش...