تیراژه

چه عرض کنم؟
نویسنده : مهرداد.ص - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۱
 

 

چه عرض کنم؟

خانواده به سفر رفته اند.

روزها بین خانه ی پدربزرگ، کار و خانه ی خودمان جابجا می شوم.

نوشتن و حرف زدن از هر چیزی برایم طوری مشکل است که ترجیح می دهم حرف خاصی نزنم. ولی چرت و پرت، تا دلتان بخواهد...

 گویی حاصل فعل و انفعالات مغز نداشته ام را به صورت چرندیاتی شوخی وار بر زبان و نوشته جاری می کنم این روزها... بدتر و بیشتر از همیشه...

دیشب پیاز پوست میکندم، اشک پیاز که از چشمم در آمد، فهمیدم خیلی وقت است گریه نکرده ام.

هجمه ی فکر مجال گریه هم نمیگذارد گاهی... راستی هجمه ی فکر است یا "آبشار فنیل اتیل آمین"؟

پیش آمده که تازگی ها بگویند "تو خیلی مسخره ای!" ... "دلقکی" یا از اینجور چیزها...

بیراه هم نمی گویند.

نمیدانم این راه غیر صادقانه ی تخلیه ی درون تا چه وقت میخواهد ادامه پیدا کند.

چیزهای بدیهی ذهنم همزمان که زیر سوال می روند، می روند که از دایره ی عقیده ام خارج بشوند... و طرف دیگر ذهنم دلش می خواهد آنها را همین نزدیکی نگه دارد... شاید دوباره آنها را فرا بخوانم...

فعلا حرفی برای گفتن ندارم.

..


 
 
کَرَک جان! خوب می خوانی...
نویسنده : مهرداد.ص - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤
 

 

ره هر پیک و پیغام خبر بسته ست
نه تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست

کَرَک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت...

 

ترانه ی کرک را با صدای علیرضا قربانی میتونید از اینجا دانلود کنید...


 
 
شعر رندانه گفتنم هوس است
نویسنده : مهرداد.ص - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢
 

 

 

بچه بودم که رفتم شیراز...
امروز یکهو دلم هوای شیراز کرد...

دلم هوای این رو کرد که برم حافظیه، شمرده و آهسته گام بردارم... جوری که با دیدن مزار حافظ دلم یکهو بریزه.... چه بهتر که دور و برم کسی نباشه، که اگه چشمه ی متروک احساسم قلیان کرد، باکی نباشه.

چه بهتر که هوا هم بهاری باشه... بارونی هم بیاد که کسی فرق اشک و بارون رو نفهمه... چه بهتر که بوی گل هم هوا رو پر کرده باشه....

بش بگم آق حافظ! ما با تو داستانها داریم برادر! ممنون برای این اشعار جاودانه... روحت شاد...

چه بهتر که یکی اونجا باشه که بزنه زیر آواز...

 


 
 
یک سوال
نویسنده : مهرداد.ص - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱
 

 

توی یک خیابون پر رفت و آمد شهر بودم و داشتم به سمت خونه بر میگشتم..

صدای جیغ و فریاد دو خانم نظرم رو جلب کرد... نزدیک تر که شدم، دیدم عدّه ای دور یک زوج (دختر و پسر) جمع شده اند... و این دو خانم دارن بر سر دختر فریاد می زنن... جمله هاشون نامفهوم بود ولی علّت این معرکه، لباس اون دختر بود... به شخصه چیز غیر متعارفی هم در ظاهرش نمی دیدم...

مردم هم، تنها ایستاده بودند و تماشا می کردند... چند جوان هم با تیپ و ظاهر امروزی  چند متر اونطرف تر به ماشینی تکیه داده بودند و ماجرا رو تعقیب می کردند.

ماجرا با منصرف شدن دختر و پسر از خرید تموم شد و  به راهشون ادامه دادند، در حالی که دو دختر چادری پشت سرشون حرکت می کردن و ناسزا می گفتن...: امثال شما باید شلّاق بخورید! الهی به خاک سیاه بشینی!... 

قصدم موشکافی علّت این مشاجره و معرکه گیری نیست، هدفم طرح یک نکته ست:

خودم رو جای دختر و پسر جوان گذاشتم. نوع ارتباط اونها هر چه که باشه، "راه رفتن" اونها در خیابون، دیده ای رو آزار نمی ده... هر چه که بود، معلوم بود تازه با هم آشنا شده اند و بنا بر طبع جوانی، رودربایستی و غروری هم دارند... لباسشون هم معمولی بود. می تونم بگم آنچنان شیک و سانتی مانتال هم نبود!


این جور مواقع چه باید بکنند؟؟


اگر یکی از اونها (دختر یا پسر) برآشفته بشه و عکس العملی نشون بده، که خب معمولاً طرف مقابل، که اینقدر راحت توی خیابون داد و فریاد می کنه، لابد از آب گل آلود ماهی می گیره و آتیش معرکه رو تند می کنه... کار به جاهای باریکتر هم کشیده می شه!

اگر در مقابل پرخاش و فریاد طرف مقابل سکوت کنند، بعد از عبور از ماجرا تا چند روزی فکر و ذکرشون آشفته خواهد شد... لااقل می دونم که مرد یه احساس سرشکستگی بهش دست میده... خلاصه اینکه این وسط، اعتقاد کسی دچار تحول نمی شه که هیچ، خشم و اضطراب هم بینشون جاری می شه... انتظار نداشته باشیم همه اونقدر دانا و منطقی باشند که کار به مشاجره و نزاع بین دو نفر کشیده نشه!

حالا این مسئله رو تعمیم بدید به سطح جامعه... اگر کسانی به نیت اصلاح ظاهر اجتماع، دست به چنین برخوردهای نامحترمانه و تندی بزنند، اضطراب و آشفتگی رو دقیقاً به قلب رابطه ها و خانواده ها منتقل می کنند... اگه پیدا شدن موی یک دختر دل رهگذری رو می بره، توهین کردن به او (گاهی حتی جلوی خانواده ش)، شخصیت و توازن فکریش رو به هم می زنه...

یه زمانی بود که مردم به این افتخار میکردند که پاشون به کلانتری هم باز نشده!!... حالا دیگه توی شهرهای بزرگ، مواجه شدن با گشت و امثالهم، و دریافت تذکر و ... برای جوانها یک چیز محتمل و عادی شده...

حالا باید دید اهمیت کدوم بیشتره... ایجاد یک شکل اجباری برای جامعه به هر قیمتی، به همراه فرو خورده شدن خشم ها و نگرانی ها، ... یا اعتبار قائل شدن برای نقش خانواده ها و حفظ آرامش افراد؟


 
 
باز هم ...
نویسنده : مهرداد.ص - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱
 

در اخبار است که امروز پایتخت لیبی سقوط کرد.

از روی کنجکاوی به تقویم نگاه کردم...

بله! امروز 22 آگوست و البته 22 رمضان (در جهان عرب) هست!

سقوط قاهره هم در 11 فوریه (22 بهمن) اتفاق افتاد...

اتفاق، یا هر چیز دیگه ای که هست، این عدد های 11 و 22 آدم رو یاد چند اتفاق به یاد ماندنی تاریخی میندازه...


 
 
یه قانونی باید بذارن....
نویسنده : مهرداد.ص - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦
 

 

اصلاَ باید یه قانونی بذارن، که کسی خونه ی مادربزرگها رو خراب نکنه... با خراب شدن اینجور خونه ها کلّی خاطره هم خراب میشه...

باید یه قانونی بذارن، که دوستا دوست بمونن... آدم در نبود دوست، توی زندگیش خیلی چیزها کم داره...

یه قانونی باید بذارن، که از زبان کسی دروغ و ناروا و ناسزا در نیاد..

یه قانونی باید بذارن، که دیگه کسی نگه :"فلانی دخترشو داده به فلانی" ، "فلانی دختر فلانی رو گرفته"....

یه قانونی باید باشه، که بچه ای کنار خیابون فال حافظ و دستمال جیبی نفروشه...

یه قانونی باید بذارن، که اعتبار آدمها به شرافتشون باشه...

باید یه قانونی بذارن، که کسی "منم" نزنه... "تکبّر" نورزه...

یه قانونی باشه، که افراد به جای "مجادله" و "بازی"، وقت و زندگیشونو صرف "یاد گرفتن" و "با محبت بودن" کنن...

یه قانونی بذارن، که .........


و باید آدمهایی باشند که به قانونهایی که میگذارند، عمل کنند....

 


 
 
اعتراف
نویسنده : مهرداد.ص - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧
 

گاهی وقتها سختی به مغز استخوان آدم می زند...

شاید به رشته ی تحریر در آوردن این چند سطر، کار سنجیده ای نیست ولی:

یه وقتا به خودم می گم آخه چند وقت میشه که تو داد نزدی؟؟ چی داره میگذره در تو؟... اصلاً بلدی داد بزنی؟؟؟.... یعنی اگر الان تو رو  تک و تنها وسط یه بیابون رها کنن، برای نجات خودت هم که شده، میتونی فریاد کمک سر بدی؟...

منظورم داد زدن بر سر کسی نیست... منظور یک جور تخلیه ی درونیه حتی در خلوت خودم...

همیشه فکر میکردم قادرم با زبانم شادی، ناراحتی، عشق، و خلاصه ذهنیات گوناگون خودم رو به دیگران انتقال بدم... همیشه دنبال شیوه ای برای هر چه بهتر انتقال دادن منظورم در قالب "جمله ها" بودم... یه جوری که هم حرفم نماینده ی خوبی برای فکرم باشه، هم توش با کلمات بازی نشده باشه، هم کنایه و طعنه نداشته باشه، هم برای شنونده قابل درک باشه...

اعتراف میکنم که بدجوری در این باره احساس ناکامی میکنم.

اعتراف میکنم که به جایی رسیده ام که سعی میکنم همه رو درک کنم، ولی نتونستم در مجموع خودم رو به اطرافیانم خوب معرفی کنم...

قبول دارم که دچار خود سانسوری هستم.

در مرحله ای به سر می برم که شکست عاطفی رو در زندگی با همه ی وجود حس می کنم.

مقابل این همه نعمت خدا از عملکرد خودم سر افکنده ام.

تقصیر کسی نیست. حکماً علت اصلی این فروپاشی ذهنی باید در درون خودم باشه...

تا از این دیرتر نشده، باید راهی پیدا کنم...


 
 
آیا شما خوشبختید؟
نویسنده : مهرداد.ص - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩
 

چند روز پیش مستندی دیدم با عنوان "آیا شما خوشبخت هستید؟"...

فیلم خط داستانی خاصی نداشت. دوربینی وارد خانه های مردم می شد، و مردم روبروی دوربین، خودشون رو معرفی میکردن و میگفتن که آیا خوشبخت هستن یا نه؟

آدمها در معرض این سوال اساسی به سه دسته تقسیم شدند:

- خیلی از آنها گفتند "من خوشبختم". ولی کافی بود به حرکات صورت خودشون یا بقیه افراد خانواده نگاه کنی تا حس کنی گفتار اونها با واقعیت زندگی شون مطابقت نداره. حتی در یک مورد زن و شوهری جلوی دوربین با هم حرفشون شد! سر اینکه زن میگفت من عاشق کارم هستم... و مرد میگفت تو کارت رو از من بیشتر دوست داری...

- تعداد کمی وجود داشتند که وقتی گفتند "من خوشبختم" حس کردم که از ته دلشون میگن! به قدری ساده و بی تکلف بودن که آدم بهشون رشک میبرد. این سادگی رو میشد توی خندیدنها و حرکات همسر و بچه های اون افراد دید... 

اینطور به نظرم رسید که واقعیت زندگی یک خانواده رو میشه از روی نوع روابط اعضاش و به خصوص طرز رفتار بچه های اون خانواده دریافت...

- و امّا از میون اون همه افرادی که مورد مصاحبه قرار گرفتن، تنها "دو نفر" گفتن "من خوشبخت نیستم!" ... نمیدونم بر چه مبنایی به این نتیجه رسیده بودن، ولی صراحت و رک بودنشون رو تحسین کردم...

لا اقلّش اینه که اگه اون دو نفر اراده ای برای تغییر شرایط در وجود خودشون داشته باشن، حال و روزشون از اونایی که جلوی دوربین وانمود کردن خوشبختن، ولی پشت دوربین توی زندگی روزمرّه، مدام در حال دعوا و مرافعه و پرخاش و بددلی هستن، بهتره!

الان که اینو می نویسم، یاد جمله ای از عزت الله انتظامی می افتم که توی یکی از فیلمهاش میگفت:

"خوشبختی تو دل آدماست..."

و از توی دله که میاد و روی نقش صورت و برق چشمها و طنین صدای آدم می نشینه...

 ******************

نمیشه حرف از خوشبختی به میون بیاد و یاد عزیزترین دوستم نیفتم...

وقتی میگفت "من توی زندگیم خوشبختم"، حس میکردم از صمیم قلبش میگه... و میشد از توی برق چشماش اینو دید...، که چشمهاش هیچوقت دروغ نمیگن...، و میشد اینو از طنین صداش خوند...

******************

با اینکه معمولاً قبل از شروع شدن ماه رمضون، حسی شبیه دلشوره دارم، ولی در مجموع حال و هوای این ماهو دوست دارم....

هیچکدوم از اهل خونه هم که روزه گیر نباشن، همینکه دم افطار بر اساس یک سنّت جا افتاده، سفره ی ساده ای پهن میشه و همه دور هم جمع میشن، قشنگه...

ماه رمضون هشتاد و نُه رو هیچ وقت فراموش نمیکنم... که پر بود از لحظات شیرین و تجربه های عمیق .... که پر بود از دوست داشتن.

*****************

امان از حال این روزها...

*****************

از دوستان عزیزی که با وجود فاصله ی طولانی بین نوشتنهای من، هنوز به اینجا سر میزنن، ممنونم!

 


 
 
← صفحه بعد